من به گذشته مي نگرم
چه سخت است به گذشته نگريستن
مي خواهم فراموش كنم ، مي خواهم هيچ چيز را به خاطر نياورم
ولي انگار تكرار افكار جزئي از وجودم شده
انگار
...
انگار امشب آن چنان قلبم سنگين است
كه توان نوشتن نيز ندارم
...
۱/۰۱/۱۳۸۷
۱۲/۲۵/۱۳۸۶
آيا درست است براي كساني كه خود چيزي را مي خواهند و تو مي انگاري كه آن مضر آن هاست ، اندوهگين شوي ؟
آيا تو خود سزاوار تشخيص هستي ؟
آيا نمي انگاري كه همه چيز در اين دنيا نسبي است ؟
آيا بد و خوبي وجود دارد؟
كه مي گويد من مي فهمم ؟؟ آيا اين انديشه و گمان اشتباه من نبود كه مرا به اين جا كشاند؟
آيا تصوراتي كه از نيك . بد داشتم اشتباه نبوده است ؟ چه همگان طور ديگري مي انگارند ؟!
آيا اگر همگان طور ديگري انگارند تو باز ايمان خود را نگاه خواهي داشت ؟؟
آيا اگر تمام دنيا بگويند حقيقتي صحيح است و تو ايمان داشته باشي كه آن نادرست است به ايمان خود باز محكم چنگ خواهي زد ؟
اگر تمام دنيا بخواهند به گونه اي ديگر بينديشي به آن تن خواهي داد ؟
...
آيا من درست مي انگارم ؟
آيا تو خود سزاوار تشخيص هستي ؟
آيا نمي انگاري كه همه چيز در اين دنيا نسبي است ؟
آيا بد و خوبي وجود دارد؟
كه مي گويد من مي فهمم ؟؟ آيا اين انديشه و گمان اشتباه من نبود كه مرا به اين جا كشاند؟
آيا تصوراتي كه از نيك . بد داشتم اشتباه نبوده است ؟ چه همگان طور ديگري مي انگارند ؟!
آيا اگر همگان طور ديگري انگارند تو باز ايمان خود را نگاه خواهي داشت ؟؟
آيا اگر تمام دنيا بگويند حقيقتي صحيح است و تو ايمان داشته باشي كه آن نادرست است به ايمان خود باز محكم چنگ خواهي زد ؟
اگر تمام دنيا بخواهند به گونه اي ديگر بينديشي به آن تن خواهي داد ؟
...
آيا من درست مي انگارم ؟
۱۲/۲۴/۱۳۸۶
امروز به امام زاده حسين رفتم.
احساسي متفاوت از هميشه داشتم. احساس آرامش به جاي ترس جايگزين شده بود
ديشب خواب ديدم باران مي باريد.
ديشب خواب ديدم مرده بودم و باران مي باريد
ديشب باران تندي در خوابم مي باريد
از مرگ نمي ترسم
بنا به زنده ماندن بود و آن وقت عموجان را خواب ديدم با همان لبخند هميشگي بر لب ، همان چهره اي كه از او به يادگار دارم
من زنده شده بودم و او مرده بود
با باران تند به زندگي بازگشته بودم
خدايا
چقدر خواب زنده شدن مي بينم
در حرف هاي من نوميدي نيست
در سخنان من سوالي عظيم پيداست
سوالي مبهم
سوالي از زندگي
بايد بود
بايد بود و جستجو كرد
...
احساسي متفاوت از هميشه داشتم. احساس آرامش به جاي ترس جايگزين شده بود
ديشب خواب ديدم باران مي باريد.
ديشب خواب ديدم مرده بودم و باران مي باريد
ديشب باران تندي در خوابم مي باريد
از مرگ نمي ترسم
بنا به زنده ماندن بود و آن وقت عموجان را خواب ديدم با همان لبخند هميشگي بر لب ، همان چهره اي كه از او به يادگار دارم
من زنده شده بودم و او مرده بود
با باران تند به زندگي بازگشته بودم
خدايا
چقدر خواب زنده شدن مي بينم
در حرف هاي من نوميدي نيست
در سخنان من سوالي عظيم پيداست
سوالي مبهم
سوالي از زندگي
بايد بود
بايد بود و جستجو كرد
...
اشتراک در:
پستها (Atom)