۱۲/۲۴/۱۳۸۶

امروز به امام زاده حسين رفتم.
احساسي متفاوت از هميشه داشتم. احساس آرامش به جاي ترس جايگزين شده بود
ديشب خواب ديدم باران مي باريد.
ديشب خواب ديدم مرده بودم و باران مي باريد
ديشب باران تندي در خوابم مي باريد
از مرگ نمي ترسم
بنا به زنده ماندن بود و آن وقت عموجان را خواب ديدم با همان لبخند هميشگي بر لب ، همان چهره اي كه از او به يادگار دارم
من زنده شده بودم و او مرده بود
با باران تند به زندگي بازگشته بودم
خدايا
چقدر خواب زنده شدن مي بينم
در حرف هاي من نوميدي نيست
در سخنان من سوالي عظيم پيداست
سوالي مبهم
سوالي از زندگي
بايد بود
بايد بود و جستجو كرد
...

هیچ نظری موجود نیست: