۱/۱۳/۱۳۸۷

امسال تولدم رو در شهر ياسوج گرفتم و شروعي متفاوت از سال هاي ديگه بود . سال هاي پيش اونقدر ذوق و شوق داشتم كه از يك هفته قبلش به همه مي گفتم و پيام هاي تبريك همه هم كلي شادم مي كرد . امسال ولي به بي تفاوتي گذشت . نمي دونم چرا اين همه شوق ناپديد شده بود . 24 سالگي
شايد به خاطر 24 سالگي بود
اي لحظه شگفت عظيمت
...
به شوق و شور نشون ندادن عادت كردم . نه اين كه ناراحت باشم از اين قضيه . نمي دونم اسمش رو بزرگ شدن بذارم يا چيز ديگه .
ولي هر چي كه هست ، همه چيز خاكستري است
نه سياه و نه سفيد
منتظر اتفاق خاصي هم نيستم چون اين دنيا با نشون دادن اتفاقات و خوشحالي هاي دلفريبش در نهايت به آدم مي خنده .
و من از قهقهه سر ندادن ناراحت نيستم .
فقط لبخند مي زنم .
لبخندي تلخ يا لبخندي شيرين .
شايد جزوي از جريان زندگيم باشه ولي خوب احتمالا مثل همه چيز در دنيا
" اين نيز بگذرد "

۱ نظر:

ناشناس گفت...

زمین
تو را و مرا و اجداد ما را به بازی گرفته است
و اکنون
به انتظار آنکه جاز شلخته اسرافیل آغاز شود
هیچ به از نیشخند زدن نیست