۱/۱۳/۱۳۸۷

كاش مي شد دردها را فرياد كرد
و هر فريادي پس از رها شدن به آغوش كوه ها و آسمان ها پناه مي برد
...
كاش سنگيني دردها را ثانيه ها ، دقيقه ها ، ساعت ها ، روزها ، سال ها و قرن ها به دوش نمي كشيديم
مي خواهم فرياد كنم
مي خواهم با تمام وجود ، دردم را فرياد كنم تا در هوا رها شود
تا از من بگريزد
تا فراموش كنم دردم را همچون شوقم
كاش مي شد بازگشت
كاش مي شد پاك كرد
كاش مي شد ، دوباره ايمان آورد
به عشق
به وا‍ژه نامانوس و غريب عشق
كاش مي شد در تصوراتي كودكانه و شاد باقي ماند
كاش مي شد ، شادي ناگهان به استقبالت بيايد
شادي وصف ناپذير
كه ديگر نمي دانم آن را بايد در " چه " جستجو كنم
كاش مي شد اين درد از من بگريزد
كاش مي شد اين درد را از وجودم بكنم
دردي كه همچون زهري تمام بدنم را فرا گرفته
...
كاش مي شد

۱ نظر:

ناشناس گفت...

یاران من بیایید با دردهایتان
و بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانید