خدايا
مهربانم
خداي مهربانم
اين بار مينويسم براي تو
براي مهرباني هايت
و مي نويسم تا به ياد داشته باشم
تا هميشه ، تا هر گاه كه هستم
و مي دانم باز خوشي هايي و باز ناراحتي هايي در پيش است
براي تو مي نويسم
اگر چه در درونم تو را مي خوانم
اگر چه درونم از تو پر است
اگر چه لطف و مهرباني ات را همواره حس كرده ام
و اگر چه هر گاه به تو مي انديشم شادي درونم را فرا مي گيرد
آن هنگام كه با تو سخن مي گويم
آن هنگام كه سخنانت را مي خوانم
و اين بار رنگ سفيد را جايگزين سياهي هاي كاغد خواهم كرد
و سياه را مغتنم مي شمارم ، زيرا از درونش سفيدي را يافتم
هر سان كه بزرگتر و بزرگتر مي شود غم ها و شادي هايم نيز عميق تر مي شوند
آي زندگي
آي زندگي
رنگ آشناي چهره ات پيداست
آي زندگي
آي زندگي
طعم شيريني ات پيداست
طعمي كه از غنا پر است
من تو را دوست مي دارم و خود را خود مي بينم
جدا از وابستگي ها و براي اين رهايي مي ستايمت
و مهربان يگانه من
كه هر چه دارم از اوست
همراهم خواهد بود
همراهم خواهد بود
و مهربان يگانه من
درماني براي تمام دردهايم بود
و مرا رها كرد
و چه شيرين است آن گاه كه بند ها را مي گشايي
و چه دل انگيز است كه دنيا را بدون تعلقاتش بخواهي و از آن لذت ببري
....
ستايشي از آن تو باد كه از درون درون وجودم بر مي خيزد
و تنها تو سطاوار آن خواهي بود
ستايشي براي تو و تمام مخلوقاتت
ستايشي همچنان خودت بي همتا از ان تو باد
زخم خونينم اگر به نشود ، به باشد ................... خنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادي بر عارف چه تفاوت دارد ..........................ساقيا باده بده شادي آن كاين غم از اوست
۲/۲۸/۱۳۸۷
۲/۲۰/۱۳۸۷
خوب ، گذشت
گذشت آن طوفان سهمگيني كه بزرگش كرده بودم ، گذشت ان حرف هاي ناگفته كه بر دل سنگيني مي كردند و هنگامي كه گذشتند و بر زبان آمدند ، دانستم جز حرفي بيش نبود
...
و آن هنگام كه سخن ، هر چند بي ارزش كه تو در درونت بزرگ كرده بودي ، بر زبان جاري شود ، آن هنگام خواهي ديد سنگيني وزني سبك را به دوش مي كشيدي
و آن هنگام بيشتر خواهي دانست زندگي بازي كودكانه اي بيش نيست و تو در اين بازي ، بايد فرياد بزني و بخندي و اگر جز اين باشي سنگيني چيزي سبك را حس خواهي كرد ...
چون هيچ گاه سخني را در درونم حفظ نكرده ام ، و خواتم سكوتي را بيازمايم ، آن قدر بغض شدند و يغض شدند و بغض شدند كه نفس كشيدن را برايم دشوار ساختند . گويا درونم جايي براي نگه داشتن سخن ناگفته ندارد و بي تاب خواهد شد .
سخناني كه پس از رها شدنشان به بي ارزش بودنشان بيشتر پي خواهد برد
و ما به اين دنيا پا نهاديم
و زندگي را هر يك گونه اي ديديم
و هر بار كه نگاهش كرديم و هر بار به گونه اي تعبيرش كرديم
و سخن رانديم و سخن رانديم و كم انديشيديم
به آن چه مي گذرد
به آن چه گذشت
به آن چه خواهد گذشت
به تغيير
به پرواز
به من ، به تو ، به دوستي ،به محبت
و آن ها فقط حرف نبودند ، بلكه معناي زندگي بودند
معناي آن چه من و تو در آن بوديم
معناي آن چيزي كه در آن غوطه ور گشتيم
آن چه كه يافتم اين بود
بايد در زندگي غرق شد . غرق نشد
بايد دل نبست
و صبور بود
و نگاه كرد و لبخند زد
و گاهي هم اشكي چشمانت را زلال تر كند
...
در هر گاه به اين جمله شاملو خواهد انديشيد
فرصت كوتاه بود
و سفر جانكاه
اما يگانه بود
و هيچ كم نداشت.
واقعا هيچ چيز كم نداشت ...
گذشت آن طوفان سهمگيني كه بزرگش كرده بودم ، گذشت ان حرف هاي ناگفته كه بر دل سنگيني مي كردند و هنگامي كه گذشتند و بر زبان آمدند ، دانستم جز حرفي بيش نبود
...
و آن هنگام كه سخن ، هر چند بي ارزش كه تو در درونت بزرگ كرده بودي ، بر زبان جاري شود ، آن هنگام خواهي ديد سنگيني وزني سبك را به دوش مي كشيدي
و آن هنگام بيشتر خواهي دانست زندگي بازي كودكانه اي بيش نيست و تو در اين بازي ، بايد فرياد بزني و بخندي و اگر جز اين باشي سنگيني چيزي سبك را حس خواهي كرد ...
چون هيچ گاه سخني را در درونم حفظ نكرده ام ، و خواتم سكوتي را بيازمايم ، آن قدر بغض شدند و يغض شدند و بغض شدند كه نفس كشيدن را برايم دشوار ساختند . گويا درونم جايي براي نگه داشتن سخن ناگفته ندارد و بي تاب خواهد شد .
سخناني كه پس از رها شدنشان به بي ارزش بودنشان بيشتر پي خواهد برد
و ما به اين دنيا پا نهاديم
و زندگي را هر يك گونه اي ديديم
و هر بار كه نگاهش كرديم و هر بار به گونه اي تعبيرش كرديم
و سخن رانديم و سخن رانديم و كم انديشيديم
به آن چه مي گذرد
به آن چه گذشت
به آن چه خواهد گذشت
به تغيير
به پرواز
به من ، به تو ، به دوستي ،به محبت
و آن ها فقط حرف نبودند ، بلكه معناي زندگي بودند
معناي آن چه من و تو در آن بوديم
معناي آن چيزي كه در آن غوطه ور گشتيم
آن چه كه يافتم اين بود
بايد در زندگي غرق شد . غرق نشد
بايد دل نبست
و صبور بود
و نگاه كرد و لبخند زد
و گاهي هم اشكي چشمانت را زلال تر كند
...
در هر گاه به اين جمله شاملو خواهد انديشيد
فرصت كوتاه بود
و سفر جانكاه
اما يگانه بود
و هيچ كم نداشت.
واقعا هيچ چيز كم نداشت ...
اشتراک در:
پستها (Atom)