خوب ، گذشت
گذشت آن طوفان سهمگيني كه بزرگش كرده بودم ، گذشت ان حرف هاي ناگفته كه بر دل سنگيني مي كردند و هنگامي كه گذشتند و بر زبان آمدند ، دانستم جز حرفي بيش نبود
...
و آن هنگام كه سخن ، هر چند بي ارزش كه تو در درونت بزرگ كرده بودي ، بر زبان جاري شود ، آن هنگام خواهي ديد سنگيني وزني سبك را به دوش مي كشيدي
و آن هنگام بيشتر خواهي دانست زندگي بازي كودكانه اي بيش نيست و تو در اين بازي ، بايد فرياد بزني و بخندي و اگر جز اين باشي سنگيني چيزي سبك را حس خواهي كرد ...
چون هيچ گاه سخني را در درونم حفظ نكرده ام ، و خواتم سكوتي را بيازمايم ، آن قدر بغض شدند و يغض شدند و بغض شدند كه نفس كشيدن را برايم دشوار ساختند . گويا درونم جايي براي نگه داشتن سخن ناگفته ندارد و بي تاب خواهد شد .
سخناني كه پس از رها شدنشان به بي ارزش بودنشان بيشتر پي خواهد برد
و ما به اين دنيا پا نهاديم
و زندگي را هر يك گونه اي ديديم
و هر بار كه نگاهش كرديم و هر بار به گونه اي تعبيرش كرديم
و سخن رانديم و سخن رانديم و كم انديشيديم
به آن چه مي گذرد
به آن چه گذشت
به آن چه خواهد گذشت
به تغيير
به پرواز
به من ، به تو ، به دوستي ،به محبت
و آن ها فقط حرف نبودند ، بلكه معناي زندگي بودند
معناي آن چه من و تو در آن بوديم
معناي آن چيزي كه در آن غوطه ور گشتيم
آن چه كه يافتم اين بود
بايد در زندگي غرق شد . غرق نشد
بايد دل نبست
و صبور بود
و نگاه كرد و لبخند زد
و گاهي هم اشكي چشمانت را زلال تر كند
...
در هر گاه به اين جمله شاملو خواهد انديشيد
فرصت كوتاه بود
و سفر جانكاه
اما يگانه بود
و هيچ كم نداشت.
واقعا هيچ چيز كم نداشت ...
۳ نظر:
چقدر خوب بیان کردی تشویشت رو
پاینده باشی عزیز
صوفی ابن الوقت باشد ای عزیز
خوشحالم که از زیر سنگینی بدر آمدید
great, I really liked it
ارسال یک نظر