از تو با که سخن توانم گفت ؟ ای آرزوی همیشه که تو را به دست فراموشی سپردم ؟
...
یادت هست ؟
روزی
نگاهی
پناهی
از تو با که سخن توانم گفت ؟
ع
ش
ق
...
گفته بودم که غم دل ...
کجایی ای غم دل ؟
مرا تنها مگذار ...
آن کس که نان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت ... شما را نخواهد شناخت
ای نیروهای آسمانی ....
دلم برای آسمان پر ستاره ، دلم برای آسمان تنگ است
دلم برای اشک ها و لبخند ها تنگ است
تو را ...
؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه کنم که غم از دل برود چون تو بیایی ...
...
غم دل ، مرو ...
غم دل ، تنهایم مگذار ...
بی تویی ، سکون است ، بی تویی مرگ است ، مرداب است ...
از تو با که سخن توانم گفت ؟
...
یادت هست ؟
روزی
نگاهی
پناهی
از تو با که سخن توانم گفت ؟
ع
ش
ق
...
گفته بودم که غم دل ...
کجایی ای غم دل ؟
مرا تنها مگذار ...
آن کس که نان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت ... شما را نخواهد شناخت
ای نیروهای آسمانی ....
دلم برای آسمان پر ستاره ، دلم برای آسمان تنگ است
دلم برای اشک ها و لبخند ها تنگ است
تو را ...
؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه کنم که غم از دل برود چون تو بیایی ...
...
غم دل ، مرو ...
غم دل ، تنهایم مگذار ...
بی تویی ، سکون است ، بی تویی مرگ است ، مرداب است ...
از تو با که سخن توانم گفت ؟