۱۰/۱۵/۱۳۸۷

دلم برای خودم تنگ شده ، دلم برای تو تنگ شده . دلم برای اینکه بشینم حسابی باهات حرف بزنم تنگ شده . چون تو همون منی . همون منی که وقتی هیچ کی نیست ، وقتی خودم و خودت باهات حرف می زنم . اون وقته که از خودم با تو حرف می زنم . اون وقته که به تو قول می دم و اون وقته که باز یادم می ره .
باز دوباه کلی کار می یاد وسز و من همش نه فقط تو رو بلکه خودمو یادم می ره . چقدر دلم می خواد همش به یاد تو باشم . همش با تو حرف بزنم و همش به خودم قول بدم . همش جلو تو به خودم قول بدم . چقدر دلم می خواد هیچ چیز تو رو هیچ وقت از من دور نکنه . چقدر دلم می خواد هر وقت یادم رفت که باشم تو سکوت توی خودم تو یادم بندازی ، زود .
با تو همه رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم
با تو همه انسان های این سرزمین را آشنا می بینم
با تو غربت معنا ندارد
با تو بیگانگی معن ا ندارد
با تو بی خودی معنا ندارد
با تو کینه منا ندارد
با تو مهربانی همسایه من است
با تو عشق خانه نشین دل من است
با تو گرما پیرامون من است
کاش می دیدم دستان گرمت را که پشتوانه من است
کاش زبانی می یافتم تا با آن از لطف تو سخن بگویم
کاش تو باشی
همیشه باشی
همیشه باشی
همیشه هستی