جمعه ۱۰ آوریل ۲۰۰۹

از تو با که سخن توانم گفت ؟ ای آرزوی همیشه که تو را به دست فراموشی سپردم ؟
...
یادت هست ؟
روزی
نگاهی
پناهی



از تو با که سخن توانم گفت ؟
ع
ش
ق
...
گفته بودم که غم دل ...
کجایی ای غم دل ؟
مرا تنها مگذار ...
آن کس که نان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت ... شما را نخواهد شناخت
ای نیروهای آسمانی ....

دلم برای آسمان پر ستاره ، دلم برای آسمان تنگ است
دلم برای اشک ها و لبخند ها تنگ است
تو را ...
؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه کنم که غم از دل برود چون تو بیایی ...
...
غم دل ، مرو ...
غم دل ، تنهایم مگذار ...
بی تویی ، سکون است ، بی تویی مرگ است ، مرداب است ...

از تو با که سخن توانم گفت ؟


یکشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

دلم برای خودم تنگ شده ، دلم برای تو تنگ شده . دلم برای اینکه بشینم حسابی باهات حرف بزنم تنگ شده . چون تو همون منی . همون منی که وقتی هیچ کی نیست ، وقتی خودم و خودت باهات حرف می زنم . اون وقته که از خودم با تو حرف می زنم . اون وقته که به تو قول می دم و اون وقته که باز یادم می ره .
باز دوباه کلی کار می یاد وسز و من همش نه فقط تو رو بلکه خودمو یادم می ره . چقدر دلم می خواد همش به یاد تو باشم . همش با تو حرف بزنم و همش به خودم قول بدم . همش جلو تو به خودم قول بدم . چقدر دلم می خواد هیچ چیز تو رو هیچ وقت از من دور نکنه . چقدر دلم می خواد هر وقت یادم رفت که باشم تو سکوت توی خودم تو یادم بندازی ، زود .
با تو همه رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم
با تو همه انسان های این سرزمین را آشنا می بینم
با تو غربت معنا ندارد
با تو بیگانگی معن ا ندارد
با تو بی خودی معنا ندارد
با تو کینه منا ندارد
با تو مهربانی همسایه من است
با تو عشق خانه نشین دل من است
با تو گرما پیرامون من است
کاش می دیدم دستان گرمت را که پشتوانه من است
کاش زبانی می یافتم تا با آن از لطف تو سخن بگویم
کاش تو باشی
همیشه باشی
همیشه باشی
همیشه هستی

سه‌شنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸

كوك كو
كوك كو
هيچ جا جز قلبت جايي براي نگه داشتن رازهات نيست
كوك كو
كوك كو

شنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۰۸

خدايا
مهربانم
خداي مهربانم
اين بار مينويسم براي تو
براي مهرباني هايت
و مي نويسم تا به ياد داشته باشم
تا هميشه ، تا هر گاه كه هستم
و مي دانم باز خوشي هايي و باز ناراحتي هايي در پيش است
براي تو مي نويسم
اگر چه در درونم تو را مي خوانم
اگر چه درونم از تو پر است
اگر چه لطف و مهرباني ات را همواره حس كرده ام
و اگر چه هر گاه به تو مي انديشم شادي درونم را فرا مي گيرد
آن هنگام كه با تو سخن مي گويم
آن هنگام كه سخنانت را مي خوانم
و اين بار رنگ سفيد را جايگزين سياهي هاي كاغد خواهم كرد
و سياه را مغتنم مي شمارم ، زيرا از درونش سفيدي را يافتم
هر سان كه بزرگتر و بزرگتر مي شود غم ها و شادي هايم نيز عميق تر مي شوند
آي زندگي
آي زندگي
رنگ آشناي چهره ات پيداست
آي زندگي
آي زندگي
طعم شيريني ات پيداست
طعمي كه از غنا پر است
من تو را دوست مي دارم و خود را خود مي بينم
جدا از وابستگي ها و براي اين رهايي مي ستايمت
و مهربان يگانه من
كه هر چه دارم از اوست
همراهم خواهد بود
همراهم خواهد بود
و مهربان يگانه من
درماني براي تمام دردهايم بود
و مرا رها كرد
و چه شيرين است آن گاه كه بند ها را مي گشايي
و چه دل انگيز است كه دنيا را بدون تعلقاتش بخواهي و از آن لذت ببري
....
ستايشي از آن تو باد كه از درون درون وجودم بر مي خيزد
و تنها تو سطاوار آن خواهي بود
ستايشي براي تو و تمام مخلوقاتت
ستايشي همچنان خودت بي همتا از ان تو باد

زخم خونينم اگر به نشود ، به باشد ................... خنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادي بر عارف چه تفاوت دارد ..........................ساقيا باده بده شادي آن كاين غم از اوست

جمعه ۹ مهٔ ۲۰۰۸

خوب ، گذشت
گذشت آن طوفان سهمگيني كه بزرگش كرده بودم ، گذشت ان حرف هاي ناگفته كه بر دل سنگيني مي كردند و هنگامي كه گذشتند و بر زبان آمدند ، دانستم جز حرفي بيش نبود
...
و آن هنگام كه سخن ، هر چند بي ارزش كه تو در درونت بزرگ كرده بودي ، بر زبان جاري شود ، آن هنگام خواهي ديد سنگيني وزني سبك را به دوش مي كشيدي
و آن هنگام بيشتر خواهي دانست زندگي بازي كودكانه اي بيش نيست و تو در اين بازي ، بايد فرياد بزني و بخندي و اگر جز اين باشي سنگيني چيزي سبك را حس خواهي كرد ...
چون هيچ گاه سخني را در درونم حفظ نكرده ام ، و خواتم سكوتي را بيازمايم ، آن قدر بغض شدند و يغض شدند و بغض شدند كه نفس كشيدن را برايم دشوار ساختند . گويا درونم جايي براي نگه داشتن سخن ناگفته ندارد و بي تاب خواهد شد .
سخناني كه پس از رها شدنشان به بي ارزش بودنشان بيشتر پي خواهد برد
و ما به اين دنيا پا نهاديم
و زندگي را هر يك گونه اي ديديم
و هر بار كه نگاهش كرديم و هر بار به گونه اي تعبيرش كرديم
و سخن رانديم و سخن رانديم و كم انديشيديم
به آن چه مي گذرد
به آن چه گذشت
به آن چه خواهد گذشت
به تغيير
به پرواز
به من ، به تو ، به دوستي ،‌به محبت
و آن ها فقط حرف نبودند ، بلكه معناي زندگي بودند
معناي آن چه من و تو در آن بوديم
معناي آن چيزي كه در آن غوطه ور گشتيم

آن چه كه يافتم اين بود
بايد در زندگي غرق شد . غرق نشد
بايد دل نبست
و صبور بود
و نگاه كرد و لبخند زد
و گاهي هم اشكي چشمانت را زلال تر كند
...
در هر گاه به اين جمله شاملو خواهد انديشيد
فرصت كوتاه بود
و سفر جانكاه
اما يگانه بود
و هيچ كم نداشت.
واقعا هيچ چيز كم نداشت ...

چهارشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۰۸

در هستي ام نيستي را مي جويم ...
اي بادهاي سرد ، از من بگريزيد ... از من بگريزيد
اي سياهي اين صفحه اكنون جايي براي انباشتن لحظه هاي تلخ من شده اي ...
اي سياهي مرا در خود فرو ببر اما نگذار نظاره گرت باشم
اي سياهي مرا در خود ذوب كن ، له كن ، بگردان و بچرخان ، اما روزي سفيدي را نشانم ده
سفيدي كه ديدنش را آرزو دارم
آرزو دارم
آرزو دارم
آرزويي كه در روياهايم ديدنش را با ديگري به تماشا نشسته ام
...

شنبه ۵ آوریل ۲۰۰۸

الا اي پير فرزانه
الا اي پير فرزانه
الا اي پير فرزانه
الا اي پير فرزانه
مكن منعم ز ميخانه
كه من در ترك پيمانه
كه من در ترك پيمانه كه من در ترك پيمانه
دلي پيمان شكن دارم
دلي پيمان شكن دارم
دلي پيمان شكن دارم